|
شنبه شنبه شد احسان با خانمش رفت براي جواب آزمايش بي آنكه ما خبر داشته باشيم ظاهرا احسان تنهايي رفته تو اتاق .دكتر هم صاف وپوست كنده همه چيز رو گذاشته كف دستش وگفته لنفوم داري واز نوع بدخيمشه وخيلي سريع هم داره تمام بدنت رو مي گيره خدايا! نمي دونم واقعا احسانم تو اون موقع چه حالتي داشت وبهش چي گذشت فقط مي دونم خيلي بهش سخت گذشته هيچكدوم نميدونيم.. كاشكي پيشش بودم مطمئن بودم كه كار به اينجاها نميكشيد من كه اينهمه به بابا دلداري ميدادم يعني نمي تونستم با احسان صحبت كنم ؟؟ ظاهرا احسان مي ره خونه تب شديدي مي كنه.. با دوستاي اصفهانيش كه خيلي باهاشون صميمي بوده صحبت مي كنه اونام مي گن دكتره غلط كرده ما مي آييم دكتر آشنا داريم جواب رو بهش نشون مي ديم ........ما بازم بي خبريم يكشنبه:.......دوستا اومدن تهران جوابو به دكترشون نشون دادن اونام همونو گفتن احسان وقتي شنيده باز حالش بدتر شده تب ولرزو ترسو ..... ما باز خبر نداريم............... زنگ مي زنيم درست جواب نمي داد مي گفت سرما خوردم از جواب آزمايش مي پرسيديم مي گفت هيچي نبود سالم بود دوشنبه:....................احسان حالش خراب ميشه زبونش مي گيره ........... محسن تازه خبردار ميشه ...........مي برشون بيمارستان ........بازم خبر ندارم زنگ مي زنم خانمش بر مي داره جواب سر بالا ميده ديگه ناچار ميشه گوشيرو بده : ..........احسان ..........چرا اينجوري حرف ميزني سرما خوردم .................خانمش گوشيرو ميگيره :كجاييد؟.......:خونه.....احسان سرما خورده حالش خوب نيس............. احسان تو همون حالش به خانمش اشاره مي كنه كه برو بيرون تا فاطمه صداي مريضارو نشنوه نفهمه كه من بيمارستانم........... اون خودش مريضه حالش خراب ميشه............................خدايا تواون روزا چي بهش مي گذشت
پيشوني نوشت
انگار زمونه با من قرار گذاشته كه من رنگ خوشي رو نبينم . هميشه يه چيزي براي نگراني براي غصه خوردن داشته باشم . شاديمون براي خوب شدن بابا چند روز بيشتر طول نكشيد . مثل هميشه دلشوره داشتم .احسان از اونجايي كه شغلش آزاد بود .مامان بيشتر وقتا مي گفت ناهار بيا اينجا اونم بدش نمي اومد به اين بهونه ظهرا دور هم بوديم زندگي داشت رنگ تازه اي به خودش مي گرفت . در حال حاضر چيزي كه داشت نگرانمون مي كرد گلوي احسان بود كه گاه به گاه ورم مي كرد. چندين بار بهش گفتيم برو دكتر شوخي جدي ردش مي كرد مي گفت :بابا پاشه من جاش مي خوابم منم يه پس گردني بهش مي زدم .وقتي مي رفت وسط شهر ورمش بيشتر مي شد ولي وقتي شمال يا مسافرت مي رفت نه از غده خبري بود نه از ورم (احسان شمالو خيلي دوس داشت با خانمش زياد مي رفتن ) ما هم تا يه حدي خيالمون راحت مي شد .آخرين بارم كه رفت دكتر . الكي به ما گفت چربيه دكتر قرص داده .احسان كلا خيلي سهل انگار بود...................... ولي مهربان ودوس داشتني خنده از لباش نمي افتاد......... با شنيدن پدر شدن احسان يكبار ديگه شادي به خودمون اومد..................... كاش دختر باشه دامن كوتاه ببپوشه به قول بابا موهاشو گوجه اي ببنده ......... بابا خيلي خوشحال بود .....ولي احسان؟..........ميگن خيلي وقتا آدما وقتي مي خواد پرواز كنن خودشون خبر دارن يعني احسانم خبر داشت؟..... يه روز برگشت گفت اگه يه روز من به مرحله اي رسيدم كه بايد شيمي درماني بشم هيچ وقت اينكارو نكنيد .....شايد چون سختيهاي بابا رو ديده بود يه جورايي مي ترسيد ................................................................................................................................................. نوروز گذشت .قرار شد از گلوي احسان نمونه برداري كنن البته بعد از يه عالمه جنگ ودعوا بعد از اون همش حالش بد بود ..پرسيديم گفتن از اثرات بيهوشيه كه اينقدر بالا مي آره قرار شد بره جواب آزمايششو بگيره ...جواب درست حسابي كه به ما نمي داد.......... چند وقت بود حالم دوباره خراب بود مي ترسيدم برم دكتر بستري بشم.... اعصابمم يه جورايي خورد بود......ظاهرا شنبه با خانمش رفته بود جواب بگيره . ما خبر نداشتيم ........من يه جورايي هم از دستش ناراحت بودم چون تا حالا سابقه نداشت به من زنگ نزنه...... با اينكه مي دونست حال ندارم ۳-۲روز بود زنگ نزده بود............................
امروز خوشحالم طبق معمول بابارو برديم آزمايش. هر دفعه احسان كولش مي كرد هيچ شكايتي هم نمي كرد ديگه چيزي جز پوست واستخون ازش نمونده بود.دكترا جوابش كرده بودن ديگه شيمي درماني هم نمي كردن خودش فكر ميكرد چون خوب شده ديگه شيمي درماني نمي شه..... جواب آزمايشارو كه گرفتيم نمي دونستيم گريه كنيم يا بخنديم گلبول سفيد.قرمز.پلاكت.چي چي چي .......همه خوب بود خداي من يعني ميشه ..خدايا ازت ممنونيم ...باورش نمي شد وقتي رسيديم خونه همه ي آزمايشارو ريختم وسط هال و مقايسشون كردم تا باورش شد دست وپامو گم كرده بودم به همه ي همكارام اس ام اس دادم اونام خيلي خوشحال شدن مامان يكي يكي به فاميل زنگ ميزد و خبر ميداد ....واي خداي من .يعني ميشه من يه روز شاد باشم... فرداش رفتم مدرسه به همه شيريني دادم ....همش گريه ميكردم اوناييكه خبر نداشتن فكر ميكردن اتفاق بدي برام افتاده ..... زبونم بند اومده بود هي ميگفتم بابام شفا گرفته .بقيه هم گريشون گرفت دلم ولي باز شور ميزد از همه چي خبر داره ...از فرداش بابا ميومد سر سفره مي گفت منم ببريد .براش فيزيوتراپ آورديم.نمي تونست ولي سعي ميكرد حركات رو انجام بده داشت اظهار نظر ميكرد ....بابا كه اصلا حرف نميزدحالا ميگفت اينو كي خريديد بود .خدايا امسال ما عيد داريم.............
از قدیما اگه یه نفر گرفتار می شد همه می گفتند ببین طرف چقدر خوبه که خدا داره امتحانش میکنه خوشا به حالش که داره اینجا سختی می کشه و.........ولی اگه طرف آدم بدی باشه وای خدایا چه حرفا که براش نمی سازن ...ببین طرف چقدر بد بوده که حالا اینجوری داره عذاب می کشه .دنیا همینجاس جهنمم همینجاست .........چقدر حرفا که برای دو طرف نمیسازن..............هر چی باخودم فکر می کنم سردر نمیارم خدایا آغوش می کشه تا مبادا آزار کسی بهش برسه .....خدایا اونا هیچ کدوم زجه های شبانه ی مرا نمی شنوند.خدایا اگر قراره بلایی سر اون بیاد اول جون منو بگیر. من که به هر حال اونقدر سلامت نیستم که بتونم خیلی ادامه بدم پس "چند سال بالا پایینش خیلی تفاوت نمی کنه" ولی خیلیا منتظرن تا پدرم زودتر از رختخواب بلند شه ...................خدایا آخه چرا .......نمی دونم با این همه بغض چکار کنم .یعنی میشه یه شب بخوابم و صبح بلند شم وببینم نشسته ........دیگه درد نداره....داره صبحونه درست میکنه .........آخه همیشه اون وقتها زودتر از همه بیدار میشدومی رفت نون تازه می خرید صبحونه رو حاضر میکردو یکی یکی صدامون میکرد مادرمو بچه ها چقدر غر میزد ن که چرا زود بیدارشون میکرد. که چرا اینقدر سروصدا میکنه تا یه صبحونه درست کنه ............خدایا مارو به خاطر همه ی غرهامون ببخش ........حالا دیگه توی خونه ی پدریم هیچ کس صبح نون تازه نمی خوره.........خدایا بهت قول میدم اگه سلامت شد هر روز بساط صبحونرو براش حاضر کنم بعد برم به کاروزندگیم برسم .....خدایا یعنی میشه من اون روزو ببینم ..........خدایا کمکم کن ...خیلی تنهام التماس دعا
بودن يا نبودن چند وقتي بودكه سرگيجه داشتم نه از اونائيكه دنيا دور سرشون مي چرخه يه جور عدم تعادل. تو يه مقطعي زياد دكتر رفتم ولي به جز يه مشت قرص اعصاب چيزي نصيبم نشد تا اينكه 5سال پيش يكي از دوستان دكتري رو به من معرفي كرد از من انكار كه بي فايدس واز اون اصرار كه فوق تخصص داره و نقشه ي مغزي ميگيره وفلان وبسار وبهمان ....... القصه: با كلي درد سر موفق به گرفتن وقت شدم ورفتم دكتر از جاهاي مختلف آدم اونجا بود ازبچه گرفته تا پيرمرد 80 ساله يعني همشون سرگيجه دارن؟؟؟ بالاخره نوبتم شد ورفتم تو واي چقدر دكتر ازم دور بود گاهي كه سوالي مي پرسيد به سختي صداشو مي شنيدم من هميشه دوست داشتم دكتر نزديكم نشسته باشه تا ميتونستم مشكلاتم رو صميمانه بهش بگم اينجوري كه اون نشسته بود احساس مي كردم به يه بيماري واگير داري مبتلام ..... قرار شد نقشه ي مغزي بگيرم تا معلوم بشه چمه باور كنيد با خودم دعا دعا مي كردم چيزيم باشه تا لااقل دردم پيدا بشه خسته شده بودم انقدر که گفتن از اعصابه بعد از نتيجه آرمايش دكتر گفت چيزيت نيست فقط يه تيك كوچيكه ...... خوب خدا رو شكر كه يه تيك كوچيكه حالا بايد داروهامو سر وقت مي خوردم تا زودتر خوب بشم ...خوب 2/1 از اين قرص 4/1 از اين يكي اون يكي هم كامل ... من كه همه ي داروهام رو سر وقت مي خورم پس چرا دارم بدتز ميشم زنگاي اول به سختي تدريس مي كردم به روي خودم نمياودم ولي واقعا بدتر شده بودم دوست نداشتم اطرافيانم بفهمن ساعات قرصامو طوري تنظيم كردم كه صبحها بتو نم راحت تر بيدار شم يعني شبا 7 قرص مي خوردم.... وقت بعدي به دكترم گفتم كه بدتر شدم ...خوب اونيكه 2/1 بود حالا ۴/1 بخور اونيكه 4/1 بود 2/1 بخور و..... تمام جملاتي كه بين ما ردو بدل شد همين چند تا بود وقت بعدي به خدا دكتربد تر شدم .....خوب اينبار داروهارو عوض مي كنم و....... وقت بعدي واقعا دكتر به هم ريختم وقتي زياد با تلفن حرف مي زنم حالم بد مي شه ...(:خوب زياد حرف نزن)وقتي ميخوام خط چشم بكشم احساس مي كنم چشمام دارن به يكطرف ميرن(:خوب نكشي بهتره)بعضي وقتا كه مي خوام بخوا بم احساس مي كنم اصلا شصت پا ندارم (:فقط يه لبخند كوچولو) واقعا دكترا بيشتر حرف ميزنن يا معلما....... ديگه واقعا با اين جواباي قانع كننده به هم ريخته بودم حس مي كردم حافظم خيلي خراب شده علاقم به تدريس كم شده بود همش احساس خستگي داشتم دوست داشتم دو سه تا آرام بخش بخورمو بخوابم بعضي وقتها حتي قادر نبودم دو تا دونه ظرف بشورم خودمم از دست خودم خسته شده بودم تا اينكه يك روز همه ي قرصامو ريختم دورو....خيلي طول كشيد تا بدنم عادت كرد. چندوقت بعد يك روز مادرم بهم گفت كه من ا ز دكتر بابات برات وقت گرفتم بايد حتما بري واي بازم دكتر ... ولي مگه مي شد روي حرف مادر حرف زد توي مطب آقاي دكتر از سير تا پياز قضيه رو گفتم خيلي با دقت گوش ميكرد واين اولين باري بود كه من با آرامش با يه دكتر صحبت مي كردم ... (:معايناتت كه خوبه تا به حال MRI دادي؟)براي يه معلم خيلي بد بود كه ندونه MRI چيه ولي من واقعا اطلاعات عموميم ضعيف بود ونيدونستم چيه آقاي دكتر تا حالا دكتر زياد رفتم ولي MRIندارم (:خوب من برات مي نويسم برو انجام بده) نتيجه كه اومد فهميدم چه مرگمه ولي واقعا با يه MRIكوچيك به همين راحتي دردم معلوم شد پس چرا من اينقدر قرص و دواي الكي خوردم كلي اعصابم بهم ريخت بعضي وقتا با خودم مي گفتم شايد اون قرص و دواها باعث بيماري من شده ويا شايد اونا باعث تشديد اون شده شايدم اونا باعث ضعيف شدنش شده نمي دونم فقط حالا مي دونم كه من واقعا ام اس دارم چند وقته نمي دونم فقط مي دونم خيلي راحت مي شد دردمو تشخيص داد اما نشد بعد از اون ديگه فقط پيش دكترايي رفتم كه تخصصشون ام اس بود حالا ديگه همه نظرشون يكي بود.
.....و امروز آسمان هم براي بيقراي من گريه مي كند....
سال ۷۷-76مدرسه ي ميرداماد توي خيابون وليعصر....... توسط يه بنده خدايي به اين مدرسه معرفي شده بودم آخه مدارس غير انتفاعي يه خورده نحوه ي ورودش فرق ميكنه........حالا از همون اول ازخانم مديرش خوشم اومد بر خلاف اون چيزي بود كه ازمديران مدارس غير انتفاعي تعريف مي كردن بود گوشش صدا كنه(خانم شاطريان يه مدرسه ي راهنمايي كوچيك 100 نفري با دختراي تپل مپل از اونجايي كه اونجا فقط 2 روز ميرفتم 2 تا كلاس اول يه دونه هم دوم داشتم كلاس دوميها رو بيشتر دوسشون دا شتم؟ اولش فكر مي كردم واسم سخت باشه آخه تصورم اين بود كه هر كي ميره غير انتفاعي خيلي پولداره ومنم كه از طبقه ي بالايي نبودم حتما بهم سخت ميگذره(طرز فكر معلم مملكتو باش) بهر حال به يك بار تجربه اش مي ارزيد. بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كردم بهشون وابسته شده بودم دوست داشتم 6 روز كاريم هم اونجا بودم آخه خيلي خوب نتيجه ي كارم رو مي ديدم اگه يه روز بيشتر كار مي كردم فوري خبرش به مدير و جلسه ي بعد به من مي رسيد و بر عكس..... كلاس دوم روبروي دفتر خانم مدير بود آب مي خورديم مي فهميدو...... بچه ها هميشه در كلاسو سفت مي بستن تا بتونيم يه وقتا با هم حرفاي غير در سي بزنيم ولي اونا بچه تر از اون بودن كه آدم باهاشون راحت حرف بزنه راستيتش اصلا دوست نداشتم كه بفهمن اينقدر دوسشون دارم واين خيلي بد بود يكي از علتهايي كه خانم مدير رو دوست داشتم اين بود كه محبتش نسبت به بچه ها واقعي بود مثل من ...... بعضيها مي گفتن براي خوش خوشان بچه هاس كه سال ديگه هم ثبت نام كنن. بعضيها هم مي گفتن كه چون 2تا پسر داره و دختر نداره به همين خاطر اونارو دوست داره ....... به هر حال از توي چشماش مي شد عشق واقعي رو فهميد مخصوصا وقتي كه بچه ها تعطيل ميشدندويكي يكي مثل مادري كه داره از بچه هاش جدا ميشه نگاشون مي كردو ميبوسيدشون. از بين سال دوميها شيرين بيشتر از همه توجه منو به خودش جلب ميكرد(شيرين خادمي وقتي برگشو تصحيح مي كردم لذت مي بردم ولي هيچ وقت 20 نمي شد كا شكي ميدونستم الان چيكار مي كنه اگه اونموقع موبايل داشتم حتما باهاش در تماس بودم آخه شماره ي خونه رو نمي شه به بچه ها داد.... يادمه روزاي آخر برامون اردو گذاشتن معلماوشاگردا. با اينكه خيلي دوست داشتم برم ولي به دلايلي نرفتم بعدا شنيدم كه شيرين اين اردو رو براي اولين بار فقط به خاطر من اومده بودكلي حالش گرفته شده بود( مادرش به خانم مدير گفته بود) از اون بعيد بود اگه مي دونستم حتما ميرفتم
خا طرات قسمت سوم وقتي زنگ به صدا در اومد اصلا باورم نميشد كه به اين زودي تموم شده باشه دوست نداشتم برم پايين مي خواستم پيششون بمونم (چه لوس نه! روزها خيلي سريع مي اومدندو سريعتر ميرفتن ومن هر لحظه علاقم به تدريس وبچه ها بيشترمي شد فقط ازاين مسئله راضي بودم كه نمي تونم احساساتمو بروز بدم وگرنه بچه ها از سر وكولم بالا ميرفتن بعضي وقتها كه درسا رو خوب تحويلم ميدادند وبه مسائل قشنگ جواب ميدادن ميخواستم بپرم و يه ماچ بعضي وقتهام خيلي عصباني مي شدم يكي از خاطرات بدم در يكي از روزهاي معلم (واي كه چقدر من از اين روز بدم مي آد جلسه ي بعدي با اينكه با خودم قرار گذاشته بودم كه به روش نيارم ولي ظا هرا قيافم عوض شده بود آخر زنگ اومد پيشم وگفت خانم من شنيده بودم كه شما پفك خيلي دوست داريد و......گريه اش گرفت ورفت. خيلي تعجب كردم فرداش رفتم پيش مشاور تا بيشتر ازش بدونم وقتي فهميدم با چه مصييبتي زندگي ميكنه حتي 2 روز 2روز غذا نمي خوره ومدرسه كمكش ميكنه از خودم بدم اومد همش فكر اين بودم كه خودش چقدر دلش مي خواست از اون پفك بخوره ا صلافكر نمي كردم هنوز اينطورآدمايي كه با فلاكت زندگي می كنن وجود داشته باشه !!!!!!! اون روز كه ماجرارو فهميدم يكي از بدترين روزاي زندگيم بود واون كادو يكي از بهترين كادوهاي عمرم. ادامه دارد.........
(اگر خیرو نیکویی برتری که آرزویش را دارید در زندگی خود نمی یابید پس یاد بگیرید که محبت را با دستانی باز ولبانی خندان عرضه کنید.) حالا نوبت اونا بود اسمم بیتا….. است دوستاش گفتن خانم خواهرش هنر پیشس بیتا هم باخوشحالی گفت : عکساشو براتون می آرم منم استقبال کردم نفر دوم وسوم و …..خودشونو معرفی کردن هم خودشونو معرفی کردن هم هر چی دوست داشتن گفتن راجع به مادر وپدر و…… بعضیهاشونم خیلی خجالتی بودن فقط خودشونو معرفی کردن سعی می کردم یکی یکی اسماشونو حفظ کنم نمی خواستم پیششون کم بیارم ولی من که زیاد حفظیاتم خوب نیست باید کاری می کردم ...سعی کردم یکی از مشخصات ظاهری یا اخلاقیشونو یاد بگیرم اینطوری راحتتر می تونستم اسماشونو یاد بگیرم آخه همیشه عادت داشتم درسامم اینطوری بخونم (رابطه) از اولم دانش آموز تنبلی بودم . بیتا پوستش از همه تیره تر بود .مریم چشمان آبی داشت .زهرا خیلی حرف میزد رویا خوش خنده بودو......بهشون گفتم جاهاشونو عوض نکنن اونیکه چشماش آبی بود پیش اونی بود که زیاد حرف می زد اونی که .......می دونم الان با خودتون چی میگید حتما می گید اینطوری که حفظ کردنش خیلی از اسم حفظ کردن سختره ولی ما اینیم دیگه.........
فاش میگویم واز گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم واز هر دو جهان آزادم سلام دوستان قبل از هر سخنی مرا ببخشید که ادبیاتم خوب نیست............ ................................................................................................................ :باید درس سبکتری برداری اینقدر که هندسه و جبر و.... توی مخ بچه های مردم کردی مخ خودتو داغون کردی بایددور درس مرسو خط بکشی .......اصلا مازاد بشو برو توی دفتر بشین بی خیال بچه های مردم ازجونت که واجبتر نیست............ بعداکه از دست وپا افتادی هیچ کس روتم نگاه نمی کنه .......اینا حرفایی بود که همش دور واطرافیانم و علمی ترش رو دکترم میگفت ولی مگه میشه !!!!!!!!!!! وقتی از بیمارستان مرخص می شدم همش تو راه فکر می کردم......... اولین افکاری که تو ذهنم سروکلشون پیدا شد مال همون موقعی بود که تربیت معلم قبول شده بودم اشک می ریختم به پهنای صورت و می گفتم من معلمی رو دوست ندارم من از معلمی متنفرم من میخوام کاردان فنی برق بشم ........ اصلا نمی دونستم که همچین رشته ای رو داریم یا نه ....فقط خوابشو دیده بودم!!!!!!!! القصه: مادرم می گفت دختر جون توی این دوره وزمونه بهترین شغل برای یه دختر همین معلمیه اصلا تو حالا برو دو سال درسشو بخون اگه خوشت اومد که بهتر اگه خوشت نیومد که یه کاریش میکنیم دیگه تو که به هر حال تا دو سال نمی تونی دانشگاه شرکت کنی(می دونستم که این حرفارو داییم بهش گفته ، چون خودش فرهنگی بود و تو کارا وارد بود) بالاخره خام شدم آخرین لحظه ها رفتم ثبت نام... با خودم گفتم از بیکاری!!! که بهتره اصلا من نباید انتخاب رشته می کردم تقصیر خودمه ...............با هر جون کندنی بود درسارو پشت سر می ذاشتم فقط یه جوری میخوندم که نیفتم، آبروم پیش فامیل !!!! بره .(وسطای قصه را نگفتم آخه هدفم گم میشد)به هر حال تموم شد حتی دوره های کارورزی هم نتونستن برام انگیزه بشن آخه گیر یه معلمی افتاده بودم که اگه انگیزه ای هم داشتم ازم گرفته میشد!!!!!!!بیچاره بچه های مردم خانمه خودشم نمی دونست چیکار داره میکنه (چون نمیشناسیمش غیبت نمی شه خودمم اسمو رسمشونو یادم رفته) آغاز تدريس سال 75 اولين سال تدريسم بود در مدرسه ي.................. بدون هيچ ا نگيزه اي و بر حسب عا دت رفتم براي خريد رخت و لباس و كيف و كفش اول مهر مثل همون قديما مدرسه بعد از مقدمات اوليه (كلاس بندي و صف وتقسيم كلاسها و آشنايي معلما با همديگه و......) نوبت من شد خا نم حق شناس لطفا بفرما ييد كلاس 6/1 همون لحظه بود كه زانوهام شروع كردن به لرزيدن علتش رو نمي دونستم آخه چند تا بچه كه فقط چند سال با تو اختلاف سني دارن كه ترسيدن نداره نمي دونستم پاهام تا بالا دوام مي آرن يا نه من كه اعتماد به نفسم بالا بود شايد اگر يه ذره علاقه هم چا شنيش بود اينطوري نمي شد...... وارد کلاس که شدم بچه ها گفتند برپا وبعد بلند شدند احساس کردم کمی از لرزش پاهام کم شد بفرما که دادم آرومتر شدم احساس خوبی داشتم. داشتم فکر میکردم که اول از چی شروع کنم که یکی از بچه های کلاس که میز اول نشسته بود وقیافه ی سبزه ودلنشینی داشت(بیتا) گفت خانم خودتونو معرفی نمی کنید ……………دستش درد نکنه در اون لحظه برام خیلی کمک بود ظاهرا ناجیم از من خوشش اومده بود …..قیافه ی سبزه با چشمانی درشت ودندون های سفیدش هیچ وقت از یادم نمی ره آخه اون اولین شاگردم محسوب میشد توی همون لحظه ی اول ازش خوشم اومد آخه به دادم رسیده بود نمی دونم اونم الان منو بیاد میاره یا نه ………وقتی که توی تلویزیون میبینمش یاد اولین سال تدریسم میفتم بیتای من الان برای خودش خانمی شده و برای بچه ها برنا مه اجرا می کنه با اینکه قیافش واسمش عوض شده ولی من مثل یه مادر که خیلی خوب بچه هاشو در هر حالی می شناسه شناختمش به محمد رضا (پسرم) هم گفتم که اون اولین شاگرد منه محمد رضا هم خیلی خوشحال شد و گفت منو ببر پیشش …….شروع کردم به معرفی خودم از سیر تا پیاز قضیه رو گفتم ….اسممو فامیلیمو سنمو …بچه ها هی پچ پچ می کردن وبعد هم ازم سوال می پرسیدن منم به درستی وبا خوشحالی جوابشونو می دادم دیگه استرس نداشتم واحساس آرامش می کردم ولی یه احساس دیگه بهم اضافه شده بود بچه ها مدام پچ پچ میکردن …..یعنی نباید همه چیز رو به اونها میگفتم ؟!!!با خودم گفتم حالا دیگه اونا خیلی پررو می شن ….یادم افتاد که معلمام این چیزا رو بهمون نمی گفتن مثلا من خیلی دوست داشتم بدونم معلم محبوبم خانم محسنی ازدواج کرده یا نه ویا اینکه خانم ثبوت معلم جبرم با اون جذبش چند سالشه ویا…………ولی نه از اینکه می دیدم بچه ها با دانستن این چیزا چقدر خوشحال شدند همین برام کافی بود. فهمیدم کارم غلط نیست…….. ادامه دارد...............
|
About
من یک معلمم
Home
|